تبليغاتX
sahele daroon
عشق و عرفانیت

سلام عرض میکنم خدمت همه ی دوستای گلم

با عرض پوزش من هنوز اینترنتم درست نشده

هر وقت وصل شد حتما" به همتون  سر میزنم

خیلی  دوستتون دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 22:47  توسط هلیا  | 

The image “http://i15.tinypic.com/54ef5fq.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

يه روز يه معلمه دو تا خط موازی  می کشه روی تخته.اين خط به اون يکی نگاه می کنه يه دفعه يه احساسی بهش دست می ده.بهش ميگه ما چقدر شبيه هميم اون يکی خطم ميگه آره. ميگه به نظر تو ما ميتونيم با هم زندگيه خوبی داشته باشيم؟! اون يکی خطه ميگه:بله٬ باز اون يکی خطه می گه به نظر تو ما به هم می رسيم٬ اون يکی می گه نمی دونم٬ در همين موقع معلم داد می زنه: بچه ها بنويسيد::دو خط موازی هيچگاه به هم نمی رسند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 11:50  توسط هلیا  | 

TinyPic image
تقديم به عاشقان حقيقی
برای پرواز از صبح به شب بايد با اشک از غروب رد شد
انتظار...انتظار...و باز هم انتظار...واژه ی غريبی است
آه...آه...خدايا اين انتظار چيست؟
پروانه عاشقی که از شمع دور است غمخواری جز گل ندارد
سايبان تنهايی فقط غرق شدن در درياست
گردباد عشق خانه دل را در هم می شکند
آيا تکه نوری پيدا می شود تا دل تاريکم را روشن کند؟
خنده من همچون غايقی است که بر غرق شدن سايه خودش می گريد
ماه بدون ستاره همچون خورشيد بدون غروب است
رنگين کمان باران اشک را تنها عاشق معشوق می بيند
سرانجام شمع بی پروانه خاموشی است 
کوه عمری با سايه اش در آب صحبت می کند اما آدمی چه؟
عاشق به فکر هيچ نيست جز معشوق
اگر نگاه نبود اين قصه عشق تمامی داشت.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 10:18  توسط هلیا  | 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 
وقتی که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم...
وقتی که ديگر رفت من به انتظارش نشستم...
وقتی که ديگر نمی توانست من را دوست بدارد٬ من او را دوست داشتم...
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم...
وقتی که او تمام شد٬...من آغاز شدم...
و چه سخت است تنها متولد شدن...مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مرد ن!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:56  توسط هلیا  | 

شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی٬تو را با لهجه گلهای نيلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گل هايی که در تنهاييم روئيد٬با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا٬ شايد خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا٬ تا کی٬ برای چه٬
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغضی کرد
کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی  چشمان زيبای توام
برگرد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پائيزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نمی دانم چرا؟ شايد به رسم عادت و پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم!!!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:19  توسط هلیا  | 

کاش من هم مثل تو بودم . تو که اینه ات زلالی صداقت را از چشمه ها به ارث برده نگاهت به اسمان پیوند خورده است و مهربانی ات دریا را به تحسین  وا میدارد  و استقامتت کوه را. کاش می توانستم لا اقل کمی مثل تو باشم . تویی که اندوه دیگران را نمی گذارد . به درد های خودت فکر کنی تو که از دل شکستگی همسایه دل ازرده میشوی و از غم رفیق اندوهگین  ونا رفیقی ها را به دل نمی گیری و در خدمت و محبت به دیگران غریبه و اشنا برایت فرقی ندارد. خوش به حال تو که بهترین دوستت خداست و از بهترین دوستان خدا هستی کاش می توانستم  کمی مثل تو باشم زندگی همین است امدن برای رفتن زیستن برای زنده بودن و گشتن برای نیافتن. من اما امده ام تا بمانم زندگی کنم  شاد باشم و برسم به سپیده دم خوشبختی انجا که نور امید حنجره سازم را نوازش میکند  و یاد خدا نگین قلبم میشود ساختم اگر بدانم در عشق برایم جاودانه خواهی ماند.  تنها و خسته بر ساحل دلتنگی نشسته ام خیره بر امواج دریا روی ماهت در اسمان قلبم لبخند میزند و چشمانم از شوق دیدنت  بارانی میشود . چرا مرا راهی به کوچه باغ مهربانی ات نیست ؟ چرا پشت حصار فاصله ها تنها مانده ام ؟ چرا دستم از دامانت کوتاه است؟ شاید کوتاهی از خودم باشد ! اما میدانم تو بزرگوار تر از انی که این غریبه خسته را در غربت دلتنگی تنها بگذاری. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 22:22  توسط هلیا  | 

سفر آخرت

اکنون نوبت به من رسید

هیچ بازگشتی در کار نیست

صدای فرشته مرگ را میشنوم که نام مرا صدا میکند

و من خیلی میترسم

که بعد از آن ( مرگ ) چه خواهد شد

کمکم کنید

نمی خواهم بمیرم

خواهش میکنم مرا زنده نگه دارید

ترس مرا همچون چاقو از هم پاره پاره کرد

و من در تلاشم که هر طور شده زنده بمانم

ولی دیگر خیلی دیر است

به زودی برای همیشه خواهم رفت ( می میرم )

سرده ، خدایا کمکم کن من خیلی سردمه

نمی توانی این دیوانه آرام را مورد ترحم خود قرار دهی !

به من زمان بیشتری بده


چرا نمی توانم تا ابد زنده بکانم

در کنار لبه ( زندگی ) ایستاده ام

در ذهنم

به تاریکی ( ظلمات ) موجود در ژرفای آن خیره شده ام

سایه هایی از گذشته

از عمقشان برخاستند

مرا عذاب میدهند

مرا به چنگ انداخته بودند ؛ وقتی که داشتم شروع میکردم

سفر آخرتم را

ترس مرا همچون چاقو از هم پاره کرد

و من در تلاشم که هر طور شده زنده بمانم

ولی دیگر خیلی دیر شده است

به زودی برای همیشه خواهم رفت

سرده ، خدایا کمکم کن خیلی سردمه

نمیتوانی این دیوانه آرام را مورد ترحم قرار دهی !

خدا یا به من زمان بیشتری بده

ای خداااااااااااااااااااا

به اندازه لحظه خاموش کردن تمام خاطراتم چرا نمیتوانم زندگی جاودانه داشته باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:20  توسط هلیا  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:16  توسط هلیا  | 

      

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:35  توسط هلیا  | 

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراغش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آذر زدن

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

 

عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان

عشق یعنی معنی رنگین کمان

عشق یعنی شاعری دل سوخته

عشق یعنی آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن

عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم,یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 

عشق یعنی چون محمد پا به راه

عشق یعنی همچویوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من دریا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود

عشق یعنی یک سلام و یک درود

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 18:22  توسط هلیا  | 

در شبی غمناک درگوشه ای تنها ، شکوه ای با دانه های خاک می گفتم . صحبت از تلخی کوچ مهربانی بود ، من از دوستی پاک می گفتم  : از لبانی بوسه بر دست صمیمیت نمی بینم ... آه کس را آشنا با کس نمی بینم . قطره ای از چشم من آن شب چکید ذره های خاک را در بر گرفت ناگهان از آسمان برقی جهید دانه سبزی روییدن گرفت . دانه لب بگشود ، گفت : دوستی در جان برگ است دوستی در شهد گل ها در نگاه کوچک و ترسان یک گنجشک ریشه های یک درخت کهنه ی زنده... عصر پاییز است. پیرمرد روستایی زیر دیوار گلی روبروی آفتاب خسته از برچیدن خوشه های زرد نان ، چپق را زیر لب آهسته روشن می کند. دوستی آنجاست دوستی آماس رگ های کبود دست اوست دوستی در داس اوست ... دانه روییدن گرفت و ساقه شد . ساقه شاخ و برگ شد. برگ لب بگشود ، گفت : دوستی در چین های زیر چشم مادران پیداست. دوستی، بودن باباست. دوستی در برق چشم گربه ای خرسند از نوازش های یک کودک ، دوستی مشتاقی لب های طفل شیرمک ، دوستی در ضجه های یک گرسنه، زخم های یک جزامی، سرفه های خونی مسلول، منظر تاریک نابینا، دوستی گندیدن لاشه آزاده مردان است در تاریک سلول نگفتن ها...دوستی در قلب یک عاشق، دوستی در شعر یک شاعر، دوستی رنگابه های نقش یک نقاش، دوستی در لذت بوسیدن قرآن، کاسه ای پر آب در راه مسافر ریختن، دوستی در چشم کودک هاست... دوستی در وهم آن دیوانه هم جاریست، دوستی در شادی گل های آن قالیست... دوستی در چرخ ریسنده، در دار قالیباف، در چینه دیوار یک بنا، دوستی در زندگی پیداست... دوستی را در میان دست ها باید. کوچه های سرخ را از برف رخوت پاک میباید... خانه خالی دست تو، ذهن ستگ فرش کوچه های سرخ را بسیار می کاود. خانه خالی دست تو ، راه کوچه های دوستی را خوب می داند. خانه خالی دست تو میهمان دوست می خواهد ـ دست دوست ـ جستجوی دیگری باید.............................................................................
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:53  توسط هلیا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17:49  توسط هلیا  | 

ارام نگاهت کردم و با لبخندی پاسخش گفتی در امتداد چشمانت برقی زد ؟، که مرا در خاکستر نگاهت به باور نشاند تو را به اوای نگاهت سوگند !!! نگاهم را باور چشمانت در امیز که رویای اسیر ، در ابی چشمانت گشته ام 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17:43  توسط هلیا  | 

سهم ما از باغ خرم در نگاه دیگران                                                                                              شاخه های خسته و بی برگی و پاییز سرد                                                                                  چند روز عمرمان رابی هدف پیموده ایم                                                                                       سینه هامان کاسهای لبریز از فریاد و درد                                                                                     کاش رویاهایمان رنگ حقیقت می گرفت                                                                                      پلکهامان بر هم است و گوشهامان کردریغ                                                                                    کاش باورهایمان بوی محبت می گرفت                                                                                       کاش در این چند راه زندگی ،(ما) می شدیم                                                                                می گذشتیم از پل پیوند رویاهایمان                                                                                            می گذشتیم از دل تاریک شبهای دریغ                                                                                        تا یقین تا عاقبت تا صبح فرداهایمان                                                                                           زندگی ، رویای تلخ بی هدف رفتن نبود                                                                                       نقش ما گل بودن و چون گل دو روزی ماندن است                                                                                                                              سهم ما از باغ خرم در نگاه دیگران                                                                                            چون قناری ماندن و با بی قراری خواندن است.                                                                                                                                                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17:36  توسط هلیا  | 

اولين بار که عاشقت شدم يادته؟

 من يه کرم سيب بودم ،و تو يه کرم ابريشم.

من به تو قول دادم ديگه هيچ وقت سيب نخورم،و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني.

 ولي نميدونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم.

تو هم از غصه دور خودت پيله بستي

 و...حالا دومين باره که عاشقت شدم

.ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل و زيبا.تو پر زدي و رفتي ومن موندم و سيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده.

ديگه از هرچي سيبه متنفرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:0  توسط هلیا  | 

اشک عشق

قطره دلش دریا می خواست..خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا راهی است طولانی...راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.قطره عبور کرد و گذشت...قطره ایستاد و منجمد شد..قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.هر بار چیزی تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت.تا روزی که خدا گفت:امروز روز توست...روز دریا شدن....و خدا قطره را به دریا رساند..قطره طعم دریا را چشید..و طعم دریا شدن را...روز دیگر قطره به خدا گفت:از دریا بزرگ تر...از دریا بزرگ تر هم هست؟؟..خدا گفت :آری هست..

قطره گفت پس من آن را می خواهم..بزرگ ترین را..بی نهایت را..خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: این بی نهایت است...آدم عاشق بود...دنبال کلمه ای میگشت که عشقش را توی آن بریزد..اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت...قطره از قلب عاشق عبور کرد..آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت...وقتی قطره از چشم عاشق چکید..خدا گفت:حالا تو بی نهایتی...چون که عکس من در اشک عاشق است...... 

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:20  توسط هلیا  | 

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني            شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني


 آه باران من سراپاي وجودم آتش است               پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط هلیا  | 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد

وسعت تنهائيم را حس نكرد

در ميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نكرد

در هجوم لحظه هاي بي كسي

درد بي كس ماندنم را حس نكرد

آن كه با آغاز من مانوس بود

لحظه پايانيم را حس نكرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:21  توسط هلیا  | 

تنها گل سرخ با غچه را می چینم و از ساقه نیلو فری خا طرات بالا می روم و گیسوان نقره ای مهتاب را با رز سرخ زینت می دهم . گوش کن؟ برای تو می خوا نم . می توانی ان را از ابشارها بشنوی و در کاشی های سبز و ابی حوض کو چک خا نه می بینی . می توانی ان را از روی بال فرشتگان بر داری و یا سری به باغ سیب بزنی. همان باغی که در کودکی هایم سیب نقره ای داشت و طعم افسانه می داد. بیا از رود خانه عبور کنیم که هر صبح خورشید گیسوان طلایی رنگش را در ان شانه می کند و ماه در ان وضو می گیرد . هر کسی تو را ببیند شبیه کودکی های یاس می شود . حتم دارم تو اخرین ایستگاه بهشتی یا بهتر بگویم ترنم وعشقی اگر چه قلبم برای بودن تو کوچک است اما برای همیشه میهمان این خانه کوچک باش. دوباره بغض اسمان شکسته می شود . پنجره ترنم باران و گریه ابر را قاب می گیرد . دو باره قلب شکسته شهر نبض حیات را تجربه می کند . خیابان رنگ طراوت و تازگی به خود می گیرد . صبح پشت دروازه شهر است با لبخند خورشید. چترها را باید بست و زیر باران باید رفت و سلام باید داد به باران پرستو ها رفتند و عابران بی تفاوت از مرگ برگ های سبز از کوچه پس کوچه ها گذر کردند > بی انکه بدانند بر این باغهای پاییز زده چه ها گذشت! حتی یاد بهار از ذهن باغچه ها هم رفت . گو یی این شاخه های افسرده حال هیچگاه رنگ بهار به خود ندیده اند . عمر خزان زده را بهاری نیست ؟ فرصت ها را در یابیم ! خدایا! نگاه تشنه مرا با سلام ابی ات سیراب و باران محبتت را در کویر سینه ام ببار تا ذره ای شوم و هر روز دلم را به امید دیدنت روانه دریا کنم . شاید که در یایی شوم.       

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:5  توسط هلیا  | 

ستاره ای که نگاه من است دنبالش

به اسمان قضا گم شده است احوالش

ندیده ام به سر سطر ها ی اسطر لاب که یک منجم ماهر رقم زنده فالش

 هنوز برق امیدش به چشم من باقی است و سرخ می ورزد اینجا هوای تمثالش

 عجیب تر ز هر انچه به رنگ تقدیر است به قاب صورت من ردی از خیالش

کجاست تا که شب چشم من تب او  یا به چله هذیان بگوید از احوالش

چقدر  مشکل لا ینحل است غیبت او رسوب کرده به ذهنم سکون و اهما لش

دوباره اتش تشویق و رقص مرغ عذاب خدا کنه که بسوزد در این میان بالش

اگر چه زخم وسیع است و صحبت از ایجاز بسیار نشتر سرخی برای اجمالش

من از سکون و تب و انتظار خسته شدم زمین ببخش مرا می روم به دنبا لش 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 18:23  توسط هلیا  | 

قلبی که به انجماد می رسد قلب نیست و ساعتی که می ایستد ساعت نیست به ساعت قلبی گرم خو کنیم که زمان همین اب روان است کاش باران مال من بود و می توانستم تیرگی گاهگاه قلبم را فرو شویم  قطرات خیال انگیزش به قلبم ارامش میدهد کاش باران مال من

بود ......کاش.....!باران قطره قطره - زلال- بر شکوفه های بهار میریزد . روحی تازه ارام ارام - زلال- در کالبدم جای می گیرد صبح گاه که از خواب بر می خیزی به اواز نیایش گونه ی پرندگان گوش فرا ده و به شبنم روی گلها بیند یش که شکوه را به تو هدیه می کنند به اسمان بنگر به ابر های بهاری که گاه گاه زمین را به ایه های خیس شان متبرک می کنند. صدایت به نیایش پرندگان خوش اواز می ماند من از تاریکی ها و سلول های بی پنجره ی تنهایی بیزارم و سپیده دمی بی غبار را انتظار می کشم می نشینم و می خواهم از لبخند تو ایوانی بسازم و شب وروز در ان بنشینم می خواهم با صدای تو پیراهنی ببافم که بوی صداقت بدهد بوی هم چون شمیم یاس در تابستان اری! به راستی وقتی پلک می گشایی و می خواهی تا فرداهای روشن گام بر داری شب در کمین توست. نگاه تو اقیانوس ارام من است که هرگز گر هی بر سقف ابروانش نمی افتد . ابروان تو جنگل نفوذ ناپذیر استوایی ست که سینه ی صخره ای پیشانی گریز گاه بی خطر . اهوان هراس است پیشانی تو پناهگاه بوسه های مادر بود که دیگر نیست مادر به سرزمین گم شدگان گیسوی تو سفر کرده است در پیچ و تاب ان قرن های باقی مانده را سپری می کند . نگاه تو اقیانوس ارام من است مگذار که نیل طو فان به ابی های ان راه بیابد . دلم مانند کشتی است که در دریایی طوفانی و مواج حرکت می کند و تازیانه ی دریا را تاب می اورد نا خدای کشتی ست که زندگی ام از ان اوست خدای من !پس این کشتی کی بهمقصد میرسد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:12  توسط هلیا  | 

تو معنای خوشبختی ام بودی اشکهای تنهایم را برای تو  میریزم و چشمهای همیشه بارانی ام به یاد توست تو پرنده ای بودی برای من که مرا به اسمان خوشبختی می بردی دلم بیقرار توست می دانی  که برایت دل تنگم و لحظه های با تو بودن را هرگز فراموش نمی کنم می خواهم پرواز کنم  تا شاید اندکی به تو نزدیک شوم و زیر چتر مهربان دستهایت پناه بگیرم می خواهم نفسهای بریده ام را به نفسهای گرم تو پیوند بزنم تا شاید تب سرد تنهایی در من فرو کش کند  قطرات باران نشان یکرنگیست از ان لحظه که از دامن ابر می چکد تا اینکه با خاک یکرنگ شود کاش دوستی های ما هم از قطرات باران اب میخورد تا امروز زمزمه ی دلتنگی و حسرتمان را بر کاغذ ننویسیم  چشمان بی فروغم طولانی بودن این جاده بی انتها را باور ندارد و شانه های نحیفم تاب و تحمل بار سنگین جدایی را خسته ام خسته از انتظار پاهایم ناتوان و دستها یم خالی است اما شاید با این همه ناتوانی بتوان به وصال رسید میروی بدون خدا حافظی و مسافر جاده ارزویت می شوی و نگاهم خسته از تکرار تو را تا انتهای افق همراهی می کند پرنده ها هم پس از تو میپرند ولی پرنده خیالم زندانی امید بر گشت میشود زود بر گرد ای مسافر

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:22  توسط هلیا  | 

زندگی هیچش از من مباد اگر ان را جز برای تو خواهم بیش از این نمی توانم بگویم ولیکن همواره از ته قلبم خواهش می کنم من کوچک و نا چیز را در این بیا بان وحشتزار ها مکن ! یاریم کن تا قدمی بر میدارم یا سخنی میگویم جز برای رضای تو نباشد ای افرید گار گل و ستاره

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:36  توسط هلیا  | 

غروب بر دل صحرا نشست در باران

و پای اسب خیال ام شکست در باران

هنوز شوق سواری هنوز باران بود

که بند سرخ لگام اش گسست در باران

غرور زخم شکستن و جاده ی مرطوب

و بود سلطه ی باران مست در باران

به روی خط موازی سوال می کردیم

کسی هنوز در کوچه هست در باران

و باز یک خم کوچه ز هفت شهر عشق

هزار مرتبه سر می شکست در باران

غروب بود و غزل گونه های ناگوفته

غزل غزل غزل ام نقش بست در باران

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:30  توسط هلیا  | 

فریب

و از آن روز

که سرما

 

با شوق زیر پوستها رخنه کرد

 

و با غرور خندید

 

و با سنگدلی به دستهای کودکان آواره فوت کرد

 

عدالت به حکم قانون

 

در سیاهچال های مرگ محبوس شد

 

و بر دهان شکایت مهر خاموشی خورد

 

محبت از غصه زنده در گور خود خوابید

 

و مرگ

 

با آن هیبت سیاه پوش و چشمهای سراسر سفید

 

به سیاهی انسانها خیره ماند

 

................

 

دریاها درهجوم مرداب های قهار خشک شدند

 

در بیابان ها

 

لاشخور ها جشن به پا کردند

 

و کرکس ها در فکر بودند

 

که چگونه انسان ها گوی پلیدی را از آنها ربودند

 

عاقلان خود را به دست دیوانگی سپردند

 

تا بیش از این

 

از دیدن مرده های متحرک زجر نکشند

 

و دیوانه ها دیگر طعم تنهایی را نچشیدند

.................

و نگهبان اعمال بد

پیوسته طومارش را طولانی تر می کرد

تا آن را با لبخندی تمسخر آمیز به شیطان دهد

و از آن روز شیطان

بر جایگاه خود تکیه کرد

و بر پوچی انسانهای فریب خورده

قهقهه زد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:44  توسط هلیا  |